فرزاد فره وشی | او حسن عظیمی بود
17628
rtl,post-template-default,single,single-post,postid-17628,single-format-standard,theme-bridge,woocommerce-no-js,ajax_fade,page_not_loaded,,qode-content-sidebar-responsive,columns-4,qode-child-theme-ver-1.0.0,qode-theme-ver-16.1,qode-theme-bridge,qode_advanced_footer_responsive_1000,wpb-js-composer js-comp-ver-5.4.7,vc_responsive

او حسن عظیمی بود

او حسن عظیمی بود

او حسن عظیمی بود

سرانجام روزی رسید که باور کنیم همه‌ی تلاش‌هایمان به نفع دشمنان آن تلاش باشد. حال باید توضیح داد که تلاش چیست، دشمن کدام است و بنا بود به نفع چه چیزی رقم بخورد. در طول سالیانی که درگیری مستقیم و بی‌واسطه با پژوهش داشته‌ام، همواره یک موضوع اهمیت شدید داشته و دارد: پیشکسوت چه کسی است؟ پاسخ این پرسش چند ریزسوال است که هرکدام جوابی کلان دارد: مثلاً: آیا هر هنرمندی که بیش از چهل یا پنجاه سال از حضوراش بگذرد مشمول اطلاق “پیشکسوت” است؟

در پاسخ باید بگویم که خیر. چه روزهایی که برای واکاوی جریانی در تآتر، شرایط هم صحبتی با بزرگی دست می‌داد. پس گذشت مدتی ناخواسته متوجه سوتفاهمی بزرگ شدم: که او فقط سال‌هایی را به اشتباه در کاری گذرانده که ماهیت وجودیش برای آن نیست. البته که هنرمند بودن حتماً بروزهای ویترینی دارد، مصاحبه دارد، نمایش دارد، تریبون دارد و هزاران فرصت دیگر برای ابراز وجود و صد البته در صدر خبر قرار گرفتن، حال چه برای اثری جدید چه برای بیان نقطه‌نظری…

پس جامعه آنها را می‌بیند و به مرور بودن‌شان را می‌پذیرد چون موضوع “عادت” در جریان است. این را نباید ملاک پیشکسوتی، ملاک با سوادی، ملاک جریان‌سازی و حتی ملاکی برای انسان‌سازی قرار دهیم. تکلیف ارزش‌گذاری‌های جامعه چه درست چه غلط روشن است، زیرا که از مسائل پشت پرده بی خبر است و اساساً نیازی به دانستن پس وقایع و رفتارها ندارد.

و امّا ما. بخشی از کار پژوهش، کشف لایه‌های انسانی آن هنرمند است ( یا دست‌کم برای من ). چنانچه تناقضی پیدا شود یا زبانم لال دروغی عیان شود که از عمد بیان شود… وا مصیبتا. حال از سوی خوش ببینیم: مثلاً هنرمندی کاربلد، پخته، جریان‌ساز که سالیانی را صرف کاری تاثیرگذار کرده، رقیبی آن را میان بر می‌دارد. اگر بتواند، نام‌اش را هم از تاریخ حذف و نام خود را جایگزین می‌کند. تصور کنید بنده در محضر این هنرمند (منظور هنرمند واقعی است نه دشمن هنر و جامعه )  نشسته و پای حرف‌ها و تماشاگر اسناد‌اش هستم. اوّلین واکنش‌ام، دست به کار شدن است. اثری بسازم که زحمات آن هنرمند در آن گفته و منتشر شود تا اهالی بیشتری با قهرمانان واقعی آشنا شوند. چرا قهرمان؟ انسان در طول حیات خود، در دوره‌های مختلف نیاز به الگو و قهرمان دارد. شاید اوّلین‌ها خانواده باشند و سپس یک بازیگر، یک سیاست‌مدار، یک موزیسین و …. ولی باید باشد. و اگر در کشوراش نباشد مجبور است از الگوهای غیر وطنی‌اش استفاده کند. این در حالی است که در کشوراش قهرمان یا الگو وجود دارد ولی یا حذف شده یا کسانی مثل ما معرفی دوباره نکردند و نسل‌های بعد هیچ نمی‌دانند. (و این نقص از ماست )

حسن عظیمی از آن دسته بود. سال ۱۳۹۴ بود که غلام‌حسین دولت‌آبادی آن مرحوم را به من معرفی کرد تا بلکه بتوان فیلمی مستند از فعالیت‌های ایشان تهیه شود. خانه‌ای ساده، بسیار ساده و پر از حس خوب انسانی و سرزندگی. کار من آغاز شد و تصمیم بر این شد از همان خانه تصویربرداری را آغاز کنیم. به جرات می‌توانم فریاد زنم که سخت‌ترین قسمت این پروژه، سکانس بیمارستانی بود که حسن عظیمی در آن دیالیز می‌شد. آدم‌هایی که از هر سنی در نوبت تخت بودند. همان دیالیزها به مرور ضعیف‌اش کرد. سرگذشت حرفه‌ای حسن عظیمی شباهت بسیاری با شاهین سرکیسیان دارد. هردو را برخی شاگردان یا برخی همکاران از تاریخ حذف کردند و خود بر صندلی قدرت تکیه زدند. هردو جریان‌ساز بودند. هردو منشا خدمات مهم تآتری بودند و… و در مقطعی، ما به آنها برخورد کردیم.

فیلم ” من حسن عظیمی هستم ” پس از دو سال آماده شد. سال ۱۳۹۷ در یک پلتفرم منتشر گشت و فقط ۱۵ نسخه‌ی فیزیکی جهت نمونه آماده شد تا بلکه بتوان از طریق کمک سازمانی یا خانه‌ای مثل تآتر، آن را منتشر نماییم که نشد. ۱۰ نسخه تقدیم خودش شد و ۵ نسخه در قفسه‌ی یک فروشگاه قرار گرفت. هرگز شادی چشمان‌اش در لحظه‌ی تقدیم نسخه‌ی آماده شده را فراموش نمی‌کنم. حتی خوشحالی‌اش از چاپ کتاب خاطرات‌اش به همت غلام‌حسین دولت‌آبادی را. زمان گذشت تا پس از مدت‌ها مکالمات موسمی تلفنی، او را در برج میلاد دیدم. روزی که به مناسبت هفته‌ی تآتر در آن محل، اختتامیه برگزار می‌شد. به همراه همسر همیشه همراه و مهربان‌اش.

اوایل آبان‌ماه سال ۱۴۰۰ بنا بود به همراه غ.ح دولت‌آبادی به خانه‌ی تآتر برای انجام کاری برویم. ضمن انجام، در اتاق مدیرعامل باز شد و ایشان خارج شدند. به رسم ادب همگی ایستادیم حتی جناب اصغر همت. در همین زمان، غلام‌حسین دولت‌آبادی گفت: “آقا حال آقای عظیمی خوب نیست، بستری شده یه کاری بکنید.” این را شنید و سرش را پایین انداخت بدون هیچ جوابی رفت. پس از خروج از آنجا من چند تماسی با کسانی که فکر می‌کردم کمکی می‌توانند باشند گرفتم و چه خوب که کمک کردند به لطف خانم مریم معترف.

و تا روز چهارشنبه. روزی که از کوره در رفتم. از شدت ناراحتی و عصبانیت. یک پست در کارافزار اینستاگرام که قابی از فیلم من بود. فیلمی که نه حمایتی از خودش شد نه از سوژه‌اش. خانه‌ای به نام تآتر هیچ عکسی در آرشیو خود از عضو پیشکسوت‌اش نداشت! در یک جستجوی اینترنتی در گوگل توانستند عکسی از حسن عظیمی بیابند. این مصیبت نیست ؟

و آن پنج‌شنبه‌ی غمگین خاک‌سپاری. روزی که صندلی‌های تدارک دیده شده خالی از مسئولین و حتی تآتری‌هایمان بود.

من حسن عظیمی هستم و خواهم ماند.

فرزاد فره‌وشی

۲۳/۸/۱۴۰۰


فرزاد فره وشی

نظری وجود ندارد

نظر خود را وارد کنید